جدال احسن

از امام حسن عسکری علیه السّلام نقل است: روزی در محضر امام صادق علیه السّلام بحثی به میان آمد که رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله از مجادله و مباحثه در دین نهی نموده است. امام علیه السّلام فرمود: رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به طور مطلق از مجادله نهی نفرموده است، بلکه از آن سخن و گفتگویی که نیکوتر نیست منع نموده، آیا این فرمایش خداوند را نشنیده‏ اید که فرموده:

«وَ لا تُجادِلُوا أَهْلَ الْکِتابِ إِلَّا بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» «و با اهل کتاب جز به شیوه ‏ای که نیکوتر است مجادله مکنید- عنکبوت: 46»، و باز فرموده: «ادْعُ إِلی‏ سَبِیلِ رَبِّکَ بِالْحِکْمَةِ وَ الْمَوْعِظَةِ الْحَسَنَةِ وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» «[مردم را] با حکمت- گفتار درست و استوار- و پند نیکو به راه پروردگارت بخوان، و با آنان به شیوه ‏ای که نیکوتر است مجادله و گفتگو کن- نحل: 125»، و علما و دانشمندان مذهبی جدال احسن را از لوازم دین شمرده و گفتگوی غیر احسن را ممنوع دانسته ‏اند. و خداوند همان را بر شیعیان ما حرام داشته است. و چطور ممکن است مطلق مجادله و بحث را ممنوع فرموده باشد؟ در حالی که خود فرموده: «وَ قالُوا لَنْ یَدْخُلَ الْجَنَّةَ إِلَّا مَنْ کانَ هُوداً أَوْ نَصاری» «و گفتند: هرگز به بهشت نرود مگر کسی که یهودی یا نصرانی باشد»، و در ادامه فرموده: «تِلْکَ أَمانِیُّهُمْ قُلْ هاتُوا بُرْهانَکُمْ إِنْ کُنْتُمْ صادِقِینَ» «اینها آرزوهای آنان است، بگو: اگر راستگوئید برهان و دلیل روشن خویش بیاورید- بقره: 111»،

پس در این آیه شریفه مناط راستگویی و اثبات دعوی را آوردن برهان قرار داده است، و پر واضح است که برهان همان مجادله و احتجاج احسن می‏ باشد. گفتند: ای زاده رسول خدا، از شما تقاضا می‏ کنیم معنای مجادله احسن و غیر احسن را بیان فرمائید.

حضرت صادق علیه السّلام فرمود: مجادله غیر احسن مجادله ‏ای است که به سبب آن حقّی را انکار و به باطلی معترف شوی و از خوف آن که مطلوب او ثابت شود حرف حقّ و صحیحش را رد کنید، و یا بخواهید سخن باطل را با جمله‏ ای نادرست و باطل دیگری جواب دهید. و این گونه مجادله که موجب گرفتاری پیروان ناتوان ما و نیز اهل باطل است حرام و ممنوع می ‏باشد. اما اهل باطل آن نقطه ضعف را هنگام بحث با افراد ناتوان از شما حجّت و دلیلی بر پوچی او قرار می ‏دهند. و افراد ناتوان شما از مشاهده این وضع دلگیر و محزون می‏ شوند.

و امّا مجادله احسن همان گونه است که خداوند به پیامبرش در بحث با منکرین حشر آموخته که: «وَ ضَرَبَ لَنا مَثَلًا وَ نَسِیَ خَلْقَهُ قالَ مَنْ یُحْیِ الْعِظامَ وَ هِیَ رَمِیمٌ» «و برای ما مثلی زد- در زنده کردن مردگان- و آفرینش خود را فراموش کرد؛ گفت: کیست که استخوان ها را در حالی که پوسیده و خاک شده زنده می‏ کند- یس: 78»، و خداوند در رد آنان فرموده: «قُلْ‏ یَا مُحَمَّدُ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ وَ هُوَ بِکُلِّ خَلْقٍ عَلِیمٌ. الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً فَإِذا أَنْتُمْ مِنْهُ تُوقِدُونَ» ‏«بگو- ای محمّد- همان خدای که نخستین بار آفریدش‏، زنده ‏اش می‏ کند و او به همه آفرینش- یا آفریدگان- داناست. همان خدای که برای شما از درخت سبز آتشی پدید کرد، پس آنگاه از آن آتش می‏ افروزید- یس: 79- 80».

بدین ترتیب خداوند از پیامبرش خواسته تا با مخالفین حشر و قیامت مجادله کند و به او فرموده: «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ» «بگو: همان که نخستین بار آفریدش زنده ‏اش می‏ کند.» آیا خداوند از برگردان آن که در آغاز آفریدش، پس از پوسیده شدن عاجز و ناتوان می‏ شود؟! بلکه به نظر شما آغاز خلقت مشکل‏ تر از برگردان آن است.

سپس فرمود: «الَّذِی جَعَلَ لَکُمْ مِنَ الشَّجَرِ الْأَخْضَرِ ناراً» «همان خدای که برای شما از درخت سبز آتشی پدید کرد» یعنی وقتی خداوند آتش داغ را در درخت- سبز و تر و تازه- پنهان کرده و سپس آن را بیرون نمود و پدید آورد، با این کار به شما فهماند که همو بر اعاده خلقت و احیای [ثانوی‏] آنچه پوسیده شده نیز قادر و توانا است.

سپس فرمود: «أَ وَ لَیْسَ الَّذِی خَلَقَ السَّماواتِ وَ الْأَرْضَ بِقادِرٍ عَلی‏ أَنْ یَخْلُقَ مِثْلَهُمْ بَلی‏ وَ هُوَ الْخَلَّاقُ الْعَلِیمُ» «آیا آن که آسمان ها و زمین را آفرید بر آفریدن مانند اینها توانا نیست؟ چرا توانا است، و اوست آفریدگار دانا- یس: 81»، یعنی: وقتی در نظر و توان شما خلقت آسمان ها و زمین مشکل تر از احیای استخوان پوسیده و اعاده حیات آن است، چگونه خلق جهانی با این همه شگفتی که نزد شما دشوارتر است را از خداوند جایز می ‏شمارید ولی احیای استخوان پوسیده که نزد شما آسان تر است را روا نمی ‏دارید؟!

امام صادق علیه السّلام فرمود: این معنای مجادله احسن است که در آن جای هیچ عذر و بهانه‏ ای برای مخالف باقی نمی‏ گذارد و شبهه و اعتراضش مطابق فهم او پاسخ داده می ‏شود.

و امّا جدال غیر احسن این است که منکر حقّی شوی که تمیز حقّ و باطل طرف بحث را از تو سلب می ‏کند، و با این کار تنها او را از باطلش دور می‏سازی نه به حقّ نزدیک، و این شیوه ممنوع و حرام است، زیرا هر دوی شما منکر حقّ می ‏باشید.

سپس امام حسن عسکری علیه السّلام فرمود: یکی از حضّار پرسید: آیا رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله نیز مجادله می ‏فرمود؟ امام صادق علیه السّلام پاسخ داد: هر گونه درباره رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله می ‏اندیشی مبادا فکر کنی که آن بزرگوار از فرمان و دستور خداوند سرپیچی کرده باشد، خداوند دستور می ‏دهد که: «وَ جادِلْهُمْ بِالَّتِی هِیَ أَحْسَنُ» «و با آنان به شیوه ‏ای که نیکوتر است مجادله کن- نحل: 125» و در پاسخ اعتراض منکرین حشر فرماید: «قُلْ یُحْیِیهَا الَّذِی أَنْشَأَها أَوَّلَ مَرَّةٍ» «همان خدای که نخستین بار آفریدش، زنده ‏اش می‏ کند- یس: 79»، با این حال فکر می ‏کنی پیامبر از فرمان خدا کوتاهی و مخالفت نموده و مطابق مأموریت الهی مجادله نکرده و دیگران را از آن فرمان آگاه نساخته است؟! 

سپس حضرت صادق علیه السّلام به واسطه پدران گرامش از امیرالمؤمنین علیهم السّلام به نقل حدیثی از پیامبر گرامی اسلام پرداخت که: جمعی از پیشوایان پنج فرقه: یهود، نصاری، دهری، ثنویّه و مشرکان عرب (بت پرستان) طی یک تبانی و قرار در محضر آن حضرت حاضر شده و شروع به مجادله و احتجاج نمودند.

یهودیان گفتند: اعتقاد ما این است که عزیر پسر خداست، و نزد تو آمده ‏ایم که در این باره مذاکره کنیم و نظر تو را بدانیم. اگر با ما هم عقیده شدی حقّ تقدّم با ما است، و گر نه با اعتقاد ما مخالف بوده و ما نیز خصم تو خواهیم شد.

و نصاری گفتند: ما عقیده داریم که مسیح پسر خدا است، و خدا با او متّحد شده، و نزد تو آمده ‏ایم تا نظرت را بدانیم، و در صورت توافق، ما حقّ تقدّم خواهیم داشت و گر نه با تو مخاصمه خواهیم کرد.

سپس دهریّه گفتند: ما معتقدیم موجودات جهان را آغاز و انجامی نیست و جهان قدیم و همیشگی است، و در این موضوع با تو بحث خواهیم کرد، اگر با ما هم عقیده باشی البتّه برتری ما ثابت می ‏شود و اگر مخالفت کنی با تو دشمنی خواهیم کرد.

و ثنویّه مذهبان گفتند: اعتقاد ما این است که تدبیر جهان از دو مبدأ نور و تاریکی سرچشمه می‏ گیرد، و نزدت آمده‏ ایم تا در این عقیده با شما وارد بحث و مجادله شویم. اگر با ما موافق بودی که حقّ تقدّم خواهیم داشت و در صورت مخالفت خصم تو خواهیم شد.

و در آخر بت پرستان اظهار نمودند: ما معتقدیم این بت ها خدایان ما هستند، و آمده ‏ایم‏ تا در این عقیده با تو بحث کنیم. اگر با ما توافق کردی تقدّم ما ثابت خواهد شد و در صورت اختلاف نظر، ما نیز همچون دیگران خصم تو خواهیم شد.

رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: به خداوند بی ‏شریک و انباز، مؤمن و به هر معبودی جز او [همچون بت و طاغوت‏] کافرم. خداوند مرا برای همه جهانیان مبعوث فرمود تا مردم را بشارت دهم و از عذاب او بترسانم تا بر تمام ایشان حجّت و دلیل باشم و مرا در همه جا حفظ فرمود، و شرّ دشمنان و مخالفین مرا دفع نمود.

سپس رو به جماعت یهود کرده و فرمود: آیا نزد من آمده ‏اید تا بی ‏دلیل عقیده‏ تان را بپذیرم؟ گفتند: نه. فرمود: پس بر اساس چه دلیلی معتقدید که عزیر [نبیّ‏] پسر خداست؟

گفتند: چون کتاب مقدّس تورات را پس از متروک شدن احیا نمود، و این کار را جز در مقام پسر خدا بودن انجام نداد.

فرمود: با این استدلال موسی به فرزندی خدا سزاوارتر از عزیر است. زیرا تورات توسط او نازل شده، و معجزات بسیاری که خود بر آنها واقفید از او مشاهده گردیده، و بر اساس منطق شما باید موسی نیز دارای مقامی بالاتر از مقام عزیر- پسر خدا بودن- باشد.

و دیگر این که اگر منظور شما از پسر خدا بودن این است که خداوند متعال همچون پدران دیگر با جفت خود نزدیکی نموده و در اثر این مقاربت، پسری مانند عزیر متولّد شده، در این صورت شما پروردگار جهان را یکی از موجودات مادی و محدود جهان پنداشته و به او صفاتی چون صفات مخلوقین داده‏ اید.

گفتند: مراد ما [از ولادت‏] این معنی نیست، زیرا آن بنا به گفته شما کفر و نادانی است. بلکه مقصود ما از پسر خدا بودن احترام و عظمت است. هر چند ولادتی در کار نباشد، چنان که شخص عالم و استاد به شاگردش می‏ گوید: «ای پسر من» یا «تو پسر من هستی»، و نظر او از این تعبیر تنها اظهار محبّت است و احترام نه اثبات ولادت. و این سخن را به کسی می‏ گوید که هیچ نسبتی میان شان نیست. و به همین تعبیر خداوند عزیر را از نظر شرافت و عظمت پسر خود برگزید نه بر اساس ولادت.

فرمود: با این توجیه نیز پاسخ شما همان بود که در ابتدا گفتم، زیرا بر اساس این تعبیر، موسی علیه السّلام برای این مقام شایسته ‏تر بوده است. به درستی که خداوند با اقرار اهل باطل آنان را رسوا می‏ کند و حجّت را بر علیه ایشان بر می‏ گرداند، این توجیهی که بدان استدلال نمودید شما را به راهی دشوارتر از آنچه گفتید می ‏اندازد. زیرا شما گفتید: یکی از بزرگان تان بدون اثبات ولادت به غریبه ‏ای می‏ گوید: «ای پسر من» و «تو پسر من هستی»، و نیز به‏ دیگری می‏ گوید: «تو شیخ و استاد و پدر من هستی»، و به دیگری می‏ گوید: «تو آقای من هستی» و «ای آقای من»، و هر چه احترامش بیشتر باشد آن سخن محترمانه ‏تر خواهد شد. و بر اساس این عقیده لازم است موسی بن عمران برادر یا استاد یا پدر یا مولای خدای باشد تا فضیلت آن حضرت نسبت به عزیر فهمیده شود. و به نظر شما آیا صحیح است این سخنان درباره موسی- که از عزیر بالاتر است- نسبت به خدا داده شود؟! یهودیان از پاسخ رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله مات و مبهوت شده و گفتند: ای محمّد، اجازه بده درباره سخنت تحقیق و تفکر کنیم.

فرمود: امیدوارم با قلب پاک و راه انصاف در گفتار و عقیده تان فکر کنید تا خداوند متعال حقیقت را به شما بنمایاند.

سپس رو به جماعت نصاری کرده و فرمود: شما معتقدید که خداوند ازلی و قدیم، با پسر خود؛ حضرت مسیح متحد گشته است، از شما می‏ پرسم منظورتان در این گفتار مبهم چیست؟ آیا مرادتان این است که خدای ازلی و قدیم با اتحاد با یک موجود حادث تنزل کرده؟ و یا این که حضرت مسیح که موجودی محدود و حادث است به واسطه اتحاد با پروردگار قدیم و ابدی ترقی نموده و برابر و یکی شده است؟ و یا این که این نهایت تعظیم و تکریم حضرت عیسی است؟

دو صورت اول بر اساس برهان عقلی محال است، زیرا قدیم چگونه حادث می‏ شود، و یا حادث چگونه ممکن است به قدیم تغییر نماید، بنا بر این حادث از هر جهت ضد، بلکه نقیض قدیم است، و اجتماع آن دو ممتنع و محال خواهد بود. و در صورت آخر پر واضح است که مسیح یکی از مخلوقات و بندگان برگزیده خداوند بوده و حادث خواهد شد. و به هر شکل پسر خدا بودن مسیح و اتحاد خداوند با او محال و باطل است.

نصاری گفتند: ای محمّد، مقصود ما این است که خداوند در مورد مسیح - به جهت الطاف خاصه و توجه بی ‏پایان به او - معجزات شگفت‏ انگیزی را به دست او جاری فرموده، و به همین جهت موضوع پسر خدا بودن عیسی تنها جنبه احترام و تجلیل دارد و بس.

پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: حتما سخنی که به یهودیان گفتم شنیدید. سپس گفتار خود در باره پسر خدا بودن عزیر نبیّ (علیه السّلام) را تکرار فرمود و جماعت نصاری همه ساکت و مجاب شدند، مگر یکی از آنان که رو به آن حضرت کرده و گفت: ای محمّد! مگر شما ابراهیم را «خلیل اللَّه» نمی ‏دانید؟ فرمود: همین طور است، پرسید: پس چرا با این عقیده ما که عیسی ابن اللَّه است مخالفید؟

فرمود: این دو هیچ شباهتی با هم ندارند. این که ابراهیم خلیل خدا است، خلیل از ماده خلّه- بفتح یا ضمّ أوّل و تشدید دوم- به معنی احتیاج و فقر است، و حقیقت معنای خلیل: شخص نیازمند و محتاج و فقیر است، و چون ابراهیم علیه السّلام در نهایت استغنای نفس، از دیگران دوری گزیده و تنها به سوی خداوند متعال روی آورده، لقب خلیل را به او دادند، و این معنی آنجا به اوج خود می ‏رسد که او را در منجنیق گذاشته و می ‏خواستند به سوی آتش پرت کنند، در اینجا جبرئیل علیه السّلام از جانب خدا مأمور شد تا او را یاری کند، ولی حضرت ابراهیم علیه السّلام در جواب گفت: هیچ حاجتی به غیر خدا ندارم و یاری او مرا بس است، به همین دلیل ملقّب به خلیل شد.

و اگر لغت خلیل را از مادّه خلّه - به کسر اوّل و فتح و تشدید ثانی- بگیریم معنایش: تحقیق در خلال معانی و توجه به لطائف و حقائق و اسرار می ‏شود، و در این صورت نیز هیچ ارتباطی با استدلال شما نخواهد داشت که مستوجب تشبیه نمودن خداوند به خلق باشد. (زیرا تشابه و تناسب در صفات و عوارض است نه در ذات و حقیقت) آیا نمی‏ بینید اگر حضرت ابراهیم علیه السّلام به سوی خدا منقطع نشده بود، و بر اسرار و حقائق علوم دست نمی ‏یافت، خلیل خدا نمی‏ شد؟! ولی در موضوع توالد و تناسل به عکس است، زیرا رابطه پدر و پسر یک امر حقیقی و ذاتی است هر چند پدر فرزند را دشنام دهد و از خود دور سازد، زیرا معنای ولادت، قائم به اوست (پدر برای همیشه مبدأ تکوّن و ذاتا پدر آن فرزند است) سپس اگر دلیل شما برای پسر خدا بودن حضرت مسیح، این است که حضرت ابراهیم خلیل خداست، لازم به این اعتقاد است که حضرت موسی نیز پسر خداست. زیرا معجزاتی توسط او ظاهر شده که کمتر از معجزات حضرت عیسی نبوده است، پس بگویید: «موسی پدر خداست». بلکه همان طور که در احتجاج با یهود بیان شد جایز است بگویید: «موسی پدر، آقا، عمو، رئیس و امیر خداست».

یکی از نصاری گفت: حضرت مسیح خود در انجیل می ‏فرماید: «من به سوی پدر خود می ‏روم».

رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: در صورت عمل به این کتاب، این جمله در آن این گونه آمده: «من به سوی پدر خود و شما می ‏روم»، پس لازم است اعتراف کنید که تمام مخاطبان عیسی پسر خدا هستند. و از همین جمله معلوم می‏ شود که اطلاق «ابن اللَّه» به حضرت عیسی هیچ اختصاص و ویژگی نداشته و تمام اصحاب و شنوندگان کلامش پسر خدایند. در صورتی که آنان فاقد این امتیازات بودند. و شما خود این جمله را نقل می‏ کنید ولی از مضمون آن غافلید و بر خلاف گفته آن بزرگوار سخن می‏ گویید.

و اگر مراد شما معنای ظاهری و لفظی کلمات «پدر» و «پسر» است، پس چرا نمی‏ گویید مراد از کلمه پدر: حضرت آدم یا حضرت نوح است. زیرا آن دو پیامبر گرامی پدران حقیقی حضرت مسیح و دیگرانند. و چطور می ‏توانید این معنی حقیقی را نفی کرده و آن تصوّراتی که خود اراده کرده ‏اید به اثبات رسانید؟!

مسیحیان پس از این استدلال پیامبر ساکت شده و گفتند: ما تا امروز هیچ کس را در مقام بحث و جدل چون تو [ماهر و زبردست‏] ندیده بودیم، فرصتی بده تا در این موضوع اندیشه کنیم. 

سپس آن حضرت رو به دهریه نموده و فرمود: روی چه اصلی معتقدید که همه اشیاء و موجودات جهان، قدیم و همیشگی بوده و آغاز و انجامی ندارند؟

گفتند: ما تنها چیزی را می ‏پذیریم که ببینیم و چون برای اشیاء نه ابتدائی دیده و نه فنا و انقضایی، حکم می ‏کنیم که موجودات همیشگی بوده و خواهند بود.

رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: آیا شما با چشم خود همیشگی بودن موجودات و قدیم و ازلی بودن آنها را دیده ‏اید؟ اگر بگویید آری لازم است با همین عقل و قوای بدنی، ابدی و ازلی باشید تا بتوانید تمام موجودات را به صفت قدیم و ازلی بودن ببینید، و این خلاف حسّ و عیان، و مخالف شهود همه عقلای بشر است. [و البته چنین ادعایی نخواهید کرد] دهریّه گفتند: آری، ما قدیم بودن و بقای موجودات را ندیده ‏ایم.

فرمود: پس چرا حکم به قدیم بودن و بقای موجودات می ‏کنید، با این که بنا به اعتقاد خودتان نه حدوث اشیاء را مشاهده کرده ‏اید و نه قدیم بودن شان را؟ و چگونه می ‏توانید یک طرف را برگزیده و طرف دیگر را نفی کنید؟ آیا گردش شب و روز را نمی ‏بینید که هر یکی پشت سر دیگری در جریان است. گفتند: آری.

فرمود: آیا این گردش و ترتیب در میان شب و روز از زمان های گذشته بوده و خواهد بود؟ گفتند: آری. فرمود: آیا ممکن است [این تناوب به هم ریزد و] شب و روز در یک جا جمع شوند؟ گفتند: نه؛ ممکن نیست.

فرمود: در این صورت، از هم جدا و منفصلند، وقتی زمان یکی گذشت، دیگری به دنبال آن جریان می ‏یابد. گفتند: آری همین طور است.

فرمود: پس با این اعتراف، به حادث بودن آنچه که از شب و روز تقدم و سبقت می ‏گیرد بدون مشاهده حکم نمودید. پس منکر قدرت خداوند نشوید.

سپس فرمود: به عقیده شما آیا شب و روز ابتدا و پایانی دارد؟ یا ازلی و غیر متناهی است؟ در صورت نخست عقیده ما مبنی بر حدوث ثابت می ‏شود. و در صورت دوم، چگونه ممکن است چیزی که پایان دارد از جهت آغاز نامتناهی باشد؟

گفتند: درست است.

فرمود: شما که به قدیم بودن عالم معتقدید و منکر حدوث آن می ‏باشید، آیا پیرامون آن تحقیق و تأمّلی کرده ‏اید؟ گفتند: آری. فرمود: آیا نمی‏ بینید که تمام اشیاء و موجودات جهان به هم محتاج و مرتبط، و در وجود و بقاء به یک دیگر نیازمندند؟ مگر نمی ‏بینید در برقراری یک عمارت لازم است تمام اجزاء - از خاک و سنگ و آجر و آب و غیره - دست به دست هم دهند تا ساختمانی برقرار گردد؟ و همین طور است سایر اشیاء جهان.

پس چنانچه این احتیاج و ارتباط در تمام موجودات جهان حاکم است، چگونه می ‏توانیم آنها را قدیم و ثابت بدانیم؟ و معنی حادث چه می ‏شود، و آیا اینها که می‏ گوئید قدیمند؟ اگر حادث بودند چه می شد؟

جماعت دهریّه در برابر استدلال رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله مبهوت و حیران شده و از شرح معنای حادث درماندند. زیرا هر وصفی در بیان حادث با مشخّصات موجوداتی که - به نظر آنان- قدیم بودند تطبیق می ‏کرد. و به همین خاطر از خشم، زبان شان بند آمده و گفتند: در این باره به دقت فکر و تأمّل خواهیم کرد.

سپس رسول گرامی اسلام رو به جماعت ثنویّه- معتقدان به تدبیر نور و ظلمت- کرده و فرمود: از چه نظر به این معنی معتقد شدید؟

گفتند: ما معتقدیم که جهان روی دو قسمت تشکیل شده: یا خیر و نیکو، یا شرّ و بدی، و دریافتیم که این دو ضد و مخالف یک دیگرند. پس از اینجا حکم می ‏کنیم که خالق «خیر» غیر از خالق «شرّ» است، زیرا یک خالق، دو عمل ضد هم را انجام نمی ‏دهد، بلکه هر کدام را خالقی است. چنان که برف نمی ‏تواند ایجاد حرارت کند، همان طور که آتش محال است مبدأ اثر سردی هم باشد. بنا بر این معتقد شدیم که نور و ظلمت دو خالق قدیم جهان و جهانیان هستند.

رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: آیا این همه رنگ های متنوّع- از سیاه و سفید و سرخ گرفته تا زرد و سبز و کبود- را نمی‏ بینید؟ مگر قبول ندارید هر کدام از آنها ضد و مخالف دیگری است، پس دو نوع از آنها در یک مورد جمع نمی ‏شوند، چنان که گرما و سرما ضد همدیگرند؟ گفتند: آری.

فرمود: پس برای چه به تعداد هر رنگی به خالق قدیمی معتقد نشدید؟ و به نظر شما آیا هر ضدی محتاج خالق مستقلّی نیست؟ دهریّه ساکت شدند.

سپس فرمود: بنا به اعتقاد شما چگونه ممکن است نور و ظلمت در اداره تشکیلات جهان دست به دست هم داده باشند، در حالی که نور بنا به طبعش میل به صعود دارد و ظلمت تمایل به نزول و هبوط؟ آیا دو نفر که در خلاف هم پیوسته در حال حرکتند می‏ توانند در یک جا به هم رسند و ملاقات کنند؟ گفتند: نه امکان ندارد.

فرمود: پس لازم است که نور و ظلمت نتوانند با هم اجتماع کنند، چرا که آن دو مخالف هم بوده و پیوسته در جهت خلاف هم در حرکتند. بنا بر این استدلال آیا ممکن است جهان از اجتماع دو ضد و مخالف، حادث و متشکّل شده باشد؟

جماعت دهریّه گفتند: به ما مهلتی ده تا کاملاً در کارمان اندیشه کنیم.

سپس رو به مشرکان عرب (بت پرستان) کرده و فرمود: چرا بتان را پرستش کرده و از پروردگار جهان دست کشیده ‏اید؟ گفتند: با این کار به خداوند تقرّب می ‏جوییم.

فرمود: مگر این بتان شنوا بوده و از خدای شان اطاعت نموده و او را عبادت می‏ کنند تا شما به واسطه تعظیم آنها به خداوند تقرّب جویید؟ گفتند: نه.

فرمود: مگر شما خودتان آنها را نتراشیده ‏اید؟ گفتند: آری. فرمود: به این ترتیب اگر آنها شما را عبادت کنند شایسته ‏تر است تا شما آنها را. (چون بتان مخلوق و شما خالقید) در این صورت خدایی که عارف به مصالح و عواقب، و حکیم در تعیین تکلیف تان می ‏باشد آیا شما را به این عبادت امر کرده است؟! بت پرستان پس از این کلام با هم اختلاف کرده و گروهی گفتند: خداوند در پیکرهای مردانی حلول کرده که به شکل این بتان بودند و بر این اساس آنها را صورتگری نمودیم.

و منظور ما از توجّه به این بتان تعظیم همان هیاکل است.

و جمعی دیگر گفتند: این بتان مطابق صورت اقوام گذشته ‏ای هستند که پرهیزگار و عابد بودند و نظر ما از عبادت آنها تعظیم و تجلیل خداوند می ‏باشد.

و گروه دیگری گفتند: آن گاه که خداوند آدم را آفریده و فرشتگان را امر نمود تا او را سجده کنند ما از این امر که وسیله تقرّب به پیشگاه خداوند بود محروم شدیم، پس برای جبران آن صورت آدم را به شکل های مختلفی ساختیم و در مقابلش به قصد تقرّب به خداوند سجده می ‏کنیم. همچون سجده فرشتگان بر آدم که به قصد تقرّب به خدا بود، چنان که سجده شما در محراب های مسجد، به قصد آن است که به محاذات کعبه ‏اید. و در مقابل کعبه‏ نیز به نیّت پروردگار با عظمت و جلال عبادت و سجده می ‏کنید، نه خود کعبه.

رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله فرمود: همه شما راه خطا پیموده و از راه حقیقت منحرف شده ‏اید.

سپس رو به گروه نخست کرده و فرمود: این سخن شما که خداوند در پیکرهای جمعی که به شکل این بتان بودند حلول کرده، در نهایت ضعف است، چرا که با این کلام می ‏باید خداوند مانند مخلوقات، محتاج، محدود و حادث باشد. و با این حلول، آیا خداوند جهان در چیزی محدود و محاط نخواهد شد؟ و در صورت حلول هیچ وجه تمایزی میان پروردگار و سایر خصوصیاتی که در اجسام حلول می‏ کند: همچون رنگ و طعم و بو و نرمی و زبری و سنگینی و سبکی، پدیدار خواهد شد؟ و چگونه می‏ شود که آن جسم محیط: حادث، و آنچه در محیط او واقع شده قدیم باشد؟ و باید به عکس باشد، یعنی محیط، قدیم و محاط [همان که محدود به او شده‏] حادث باشد. و چگونه می‏ شود پروردگاری که آفریننده همه موجودات است، محتاج به محل (جای حلول) باشد؟ در حالی که خداوند با عظمت و جلال، ازلی و ابدی است، (یعنی: خداوند پیش از محلّ و پیش از موجودات جهان، برخوردار از هستی و غنا بوده است)، و چون خداوند را به واسطه حلول کردن او در معرض زوال و حدوث قرار دهید، و در نتیجه معلوم است آنچه زائل و حادث شود فانی است. آری حالّ و محالّ (هر چه در چیزی حلول می‏ کند و آنچه در آن حلول می ‏شود) با این صفات (حدوث، تغییر، زوال و فناء) متّصف می‏ شود، و اینها همه کاشف از تغییر ذات شی‏ء است. و اگر شما بر این اعتقادید که حلول موجب تغییر نیست، باید حرکت و سکون، و سیاه شدن و سفید و رنگارنگ شدن را نیز موجب تغییر ندانید و عارض شدن هر یک از حالات را تجویز نموده، و خداوند را با صفات ممکنات وصف کنید، در نتیجه از ابراز این عقیده که پروردگار جهان حادث و محدود و محتاج و ضعیف است هیچ ابائی نخواهید داشت. هر چند عزّت و عظمت خداوند از این پیرایه‏ ها برتر و متعالی است.

سپس فرمود: بنا بر این وقتی اعتقاد «حلول خدا در چیزی» باطل شود، پایه و اساس گفتارتان رو به فساد و تباهی گراید.

گروه نخست از بت پرستان با شنیدن استدلال پیامبر صلّی اللَّه علیه و آله ساکت شده و گفتند: در این موضوع خوب فکر می‏ کنیم [آن گاه پاسخ شما را می ‏دهیم‏].

سپس رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله روی به گروه دوم کرده و فرمود: اگر شما معتقدید که به نیّت صورت های گذشتگان خداپرست خود سر بر آستان بت ها گذاشته و آنها را تعظیم می‏ کنید، پس دیگر چه جایی برای اظهار بندگی پروردگار جهانیان باقی می ‏نهید!؟

مگر نمی ‏دانید که از جمله اسباب و لوازم تعظیم و عبادت خداوند این است که او را در این صفات با بندگان مساوی ندانیم؟! مثلا اگر شما از سلطان مقتدری به اندازه تعظیم و خضوعی که از نوکران او بجا می ‏آورید تجلیل کنید، به او اهانت نموده ‏اید، و اگر فرد بزرگی را از نظر احترام و تعظیم با فرد کوچکی برابر بدانید، آیا به آن شخص توهین نکرده ‏اید؟! گفتند: آری.

فرمود: پس شما با برابر قرار دادن خضوع و عبادت خداوند با بتان، آیا به مقام عظمت و جلال پروردگار توهین نکرده‏ اید؟! آنان گفتند: در کار خود اندیشه خواهیم کرد و سپس ساکت شدند.

سپس رسول خدا صلّی اللَّه علیه و آله به گروه سوم از بت پرستان فرمود: شما جماعت مسلمان را با خودتان مقایسه نمودید، در حالی که ما همچون شما نیستیم. زیرا ما بندگان خدا، آفریده و دست پرورده اوئیم، گوش به فرمان و تسلیم نواهی او هستیم، و خداوند را همان گونه که اراده فرموده عبادت می‏ کنیم، و چون ما را به کاری امر فرمود همان را انجام دهیم و نباید از آن اوامر تجاوز کرده و بنا بر میل و تشخیص خودمان عمل کنیم، زیرا در این صورت ممکن است با آن خصوصیات، پسندیده واقع شود؛ ولی امکان دارد با نحوه دیگر، در نهایت درجه کراهیت یا حرمت قرار گیرد؛ با این که ما را از اظهار نظر در مقابل دستوراتش نهی فرموده است.

آری چون فرموده است هنگام عبادت به جانب کعبه متوجّه باشیم، امتثال امر نموده و اطاعت می‏ کنیم، سپس فرموده در سایر شهرها نیز به محاذات کعبه او را عبادت کنیم، ما نیز پذیرفتیم و از حدود اوامر او تجاوز نکردیم. و در مسأله سجده فرشتگان بر آدم، خداوند متعال سجده را بر خود آدم امر فرمود، نه بر صورت او، و از آنجا که سجده را بر فرشتگان فرض نموده این تکلیف بر آنان بوده نه بنی آدم، پس هر مقایسه ‏ای بی جا است. و چه می‏ دانید شاید از این عمل خودسرانه شما ناراضی باشد.

آن گاه پیامبر فرمود: اگر کسی شما را در روز معیّنی به خانه ‏اش دعوت کند، آیا این حقّ را دارید که پس از قبول دعوت، در روز دیگری به خانه او بروید؟ و یا به خانه دیگر او، بی‏ دعوت بروید؟ و یا اگر کسی به شما لباس، یا برده، یا مرکبی عطا کند می ‏توانید برگیرید؟ گفتند: آری. فرمود: اگر آنها را نگیرید، آیا می ‏شود لباس، برده، یا مرکب دیگر او را تصرّف کنید؟ گفتند: خیر، زیرا معلوم نیست در قسمت دوم مانند قسمت نخست مجاز باشیم.

فرمود: آیا تصرّف بی ‏اجازه در امور خداوند بدتر است، یا در امور بندگان خدا؟

گفتند: بلکه خداوند مقدّم و اولی است که بی ‏اجازه او در امورش تصرّف نکنیم.

فرمود: پس برای چه این گونه عمل می ‏کنید و چه زمان شما را امر به سجده این صورت ها نمود؟! بت پرستان گفتند: در کار خود به دقّت می ‏اندیشیم، و لب فرو بستند.

امام صادق علیه السّلام فرمود: به خدا سوگند، هنوز سه روز بر این جماعت بیست و پنج نفره نگذشته بود که همگی به محضر پیامبر حاضر شده و مسلمان شدند و گفتند: این گونه استدلالی را نشنیده بودیم، و گواهی می ‏دهیم که تو فرستاده و رسول خدائی.

احتجاج، ترجمه جعفری، ج‏1، ص: 19

© تمامی حقوق محفوظ است