مهم ترین چیز نگرش است

دیوید رایت (رایت)

افراد زیادی در دنیا وجود ندارند که توانسته باشند به اندازه دکتر کن بلانچارد بر مدیریت روز به روز افراد و شرکت ها تأثیر بگذارند. او را در سرتاسر جهان به نام کوچکش می شناسند؛ نویسنده، سخنران و مشاور برجسته کسب و کار که خیلی ها آرزوی دیدن او را دارند. تمام دوستان، همکاران و ارباب رجوعان کن در سرتاسر جهان او را یکی از خردمندترین، قوی ترین و دلسوز ترین مردانی می دانند که این روزها در عرصه کسب و کار وجود دارد. تأثیری که کن در عرصه نویسندگی داشته است دست نایافتنی است. کتاب استثنایی او، مدیر یک دقیقه ای که با همکاری اسپنسر جانسون آن را به رشته تحریر درآورده است، بیش از سیزده میلیون نسخه در جهان فروش داشته و به بیش از بیست و پنج زبان ترجمه شده است. کن رئیس هیئت مدیره و سرپرست معنوی گروه شرکت های کن بلانچارد است. کار اصلی این سازمان انرژی بخشیدن به سازمان هایی است که در سرتاسر دنیا استراتری های آنها بر مبنای اصول ساده اما قدرتمند کتاب های پر فروش کن بلانچارد طراحی شده اند.

دکتر کن بلانچارد، به کشف قدرت درون خوش آمدید.

 

دکتر کن بلانچارد (بلانچارد)

خوشحالم از این که اینجا هستم و دارم با تو صحبت می کنم دیوید.

 

دیوید رایت (رایت)

باید اعتراف کنم که تدارک دیدن برای مصاحبه با شما کمی بیش از حد معمول زمان برد، وسعت کارهایی که در عمرتان کرده اید و کسب و کارتان، گروه شرکت های کن بلانچارد، خودش برای چند مصاحبه پر و پیمان کافی است.

قبل از این که برویم سر وقت برخی از پروژه ها و استراتژی های تان و در آنها ریز شویم، لطف می کنید برای خوانندگان ما خلاصه ای از زندگی خود را تعریف کنید؟ چطور شد که شما به کن بلانچاردی تبدیل شدید که همه ما می شناسیم و به او احترام می گذاریم؟

 

بلانچارد

خوب بگذار برایت بگویم دیوید، به نظر من زندگی هر کس در آن لحظه ای رقم می خورد که دارد فکر می کند کار دیگری انجام بدهد، فکر کنم این را جان لنون گفته بود. من هرگز قصد نداشتم کارهایی که تا حالا کرده ام را انجام بدهم. راستش همه اساتید من در کالج به من می گفتند که استعداد نوشتن ندارم. من می خواستم وارد کار دانشگاهی بشوم که شدم و آنها گفتند: بهتر است وارد کار اداری بشوی، این شد که تصمیم گرفتم رئیس امور دانشجویی بشوم. من را به طور مشروط برای دوره کارشناسی ارشد پذیرفتند و بعد هم، باز به طور مشروط در دانشگاه کرنل قبول کردند چون هیچ وقت موفق نشدم هیچ کدام از آن امتحان های استاندارد را با موفقیت پشت سر بگذارم

چهار بار امتحان استخدام در دانشگاه دادم و در نهایت بهترین نمره ای که توانستم بگیرم ۵۰۲ در انگلیسی بود. ذهن من برای امتحان دادن ساخته نشده است. بالاخره در سال ۱۹۶۶ از دانشگاهی در شهر آتن در ایالت اوهایو سر در آوردم و در آنجا معاون اداری رئیس دانشکده کسب و کار شدم. وقتی آنجا رسیدم گفتند: «کن باید یک واحد تدریس کنی. من می خواهم که تمام معاون هایم تدریس کنند. من هرگز به خواب هم نمی دیدم که بخواهم درس بدهم، چون به من گفته بودند که نمی توانم بنویسیم و مدرسین هم که باید تألیف داشته باشند. من را در ساختمان مدیر مستقر کردند.

آن قدر از واحد برداشتن در دانشگاه و پاس کردن درس ها خاطره بد داشتم که به هیچ وجه حاضر نبودم تدریس کنم. اما خودم را آماده کردم و اوقات خوبی با دانشجویان داشتم، هنوز از راه نرسیده و عرقم خشک نشده بود که دیدم من را به عنوان یکی از ده استاد برتر دانشگاه انتخاب کرده اند.

زندگی بهشت شده بود. یکی از همکارانم به نام یال هرسی رئیس دپارتمان مدیریت بود. اوایل زیاد با من خوب نبود، چون رئیس من را در ساختمان او گذاشته بود، اما شنیده بودم که مدرس خوبی است. او واحد «رهبری و رفتار سازمانی» را تدریس می کرد. یک روز به او گفتم: «می توانم ترم بعد سر کلاس شما بنشینم؟ » جواب داد: «هیچ کس سر کلاس های من مستمع آزاد نمی نشیند. اگر می خواهید این درس را به عنوان واحد بردارید، بفرمایید.

باورم نمی شد. من مدرک دکترا داشتم و او از من می خواست برای نشستن سر کلاس، درس را به صورت واحد بردارم! - خوب من هم همین کار را کردم.

مسئول ثبت نام نمی دانست باید با من چه کند، چون من خودم یک مدرک دکترا داشتم، اما به هر حال فرم های لازم را پر کردم و واحد را برداشتم، خیلی هم خوب بود. در ژوئن ۱۹۶۷ هرسی به دفترم آمد و گفت: «کن، من ده سال است که دارم این واحد را درس می دهم. فکر می کنم از همه بهترم، ولی نمی توانم بنویسم. خیلی حالم خراب است، دوست دارم با یک نفر یک کتابی بنویسم. تو قبول می کنی که با هم یک کتاب بنویسیم؟»

گفتم: «ما تیم خیلی خوبی می شویم، تو نمی توانی بنویسی و من هم که می گویند نمی توانم، پس معطل چه هستی؟»

این طور شد که کار نوشتن و تدریس ما شروع شد. ما با هم کتابی نوشتیم به عنوان مدیریت رفتار سازمانی بهره برداری از منابع انسانی، ۳ اکتبر ۲۰۰۰ به ویرایش هشتم رسید و ویرایش نهم آن در تاریخ ۳ سپتامبر ۲۰۰۷ اتفاق افتاد. طی این سال ها این کتاب بیش از هر کتاب دیگری فروش داشته است. بیش از چهل سال از چاپ اول این کتاب می گذرد.

کار اداری را رها کردم، استاد دانشگاه شدم و وارد بازار داغ رقابت بین کتاب های پرفروش گشتم. بیست و پنج سال پیش بود، یک فرصت مطالعاتی گرفتم و برای یک سال راهی کالیفرنیا شدم. آنجا در یک مهمانی عصرانه بود که با اسپنسر جانسون آشنا شدم. او کتاب کودک می نوشت - سری فوق العاده ای به نام قصه های خوب برای بچه های خوب. او همچنین کتاب های فواید شجاعت: داستان زندگی جکی رابینسون» و «فواید ایمان به خود: داستان زندگی لوئی پاستور» را هم نوشته بود.

اول همسرم مارجی بود که اسپر را دید و به او گفت: «شما باید یک کتاب کودک برای مدیران بنویسید چون مدیران حوصله خواندن کتاب های بزرگ را ندارند. این طور شد که من با اسپنسر آشنا شدم. یعنی مدیر یک دقیقه ای در واقع یک کتاب کودک برای آدم بزرگ ها بود. اما خیلی بعد از اینها بود که کارم سر و سامان گرفت.

 

رایت

کن، چه چیزی و یا چه کسی بود که اولین تأثیرات را در زمینه کسب و کار رهبری و موفقیت روی شما گذاشت؟ بگذارید این طوری بگویم، در آن سال های اول چه کسی بود که شما را شکل داد؟

 

بلانچارد

پدرم تأثیر بزرگی روی من داشت. او افسر بازنشسته نیروی دریایی بود و فلسفه جالبی داشت. یادم می آید وقتی به عنوان نماینده کلاس هفتم انتخاب شده بودم، با کلی ذوق و شوق به خانه آمدم. پدرم گفت: «پسرم، خیلی عالی است که نماینده کلاس هفتم شدی، اما حالا که در جایگاه رهبری قرار گرفتی، هرگز از آن استفاده نکن، دلیل این که مردم از رهبران بزرگ پیروی می کنند این نیست که آنها قدرت دارند، دلیلش این است که مردم آنها را دوست دارند و به آنها احترام می گذارند.» در آن سن کم این نصیحت برای من واقعاً درس خوبی بود. پدرم برای من الگوی خیلی خوبی بود. خیلی چیزها از او یاد گرفتم. اواسط دهه ۱۹۸۰ این فرصت برای من پیش آمد که با نرمان وینسنت پیل یک کتاب بنویسم. او کتاب «نیروی تفکر مثبت» را نوشته بود. وقتی او را دیدم ۸۶ سالش بود؛ از ما خواسته شد که با هم کتابی در مورد اخلاق بنویسیم، «قدرت مدیریت اخلاقی: صداقت و دوستی نتیجه می دهد، لازم نیست حتماً تقلب کنید تا برنده شوید». مهم نبود که چه چیزی داریم با هم می نویسیم؛ من خیلی چیزها از او یاد گرفتم. اساس کار او همان درس های مثبتی بود که از مادرم آموخته بودم.

مادرم می گفت وقتی به دنیا آمدم قبل از گریه کردن خندیدم، قبل از راه رفتن رقصیدم، قبل از اخم کردن لبخند زدم. وقتی به این فکر می کردم که چطور رهبران را تربیت کنیم، این اصل و نیز تجربه کار با نرمان وینسنت پیل خیلی روی من تأثیر گذاشتند، چطور می شد به آنها یاد داد که مثبت باشند؟ چطور می شد به آنها فهماند که مهم خودشان نیستند، مهم کسانی هستند که قرار است به آنها خدمت کنند، مهم جایگاه و موقعیت آنها نیست، مهم این است که چه می توانند بکنند که به دیگران کمک کنند برنده شوند.

پس در جواب سوال شما می توانم بگویم پدرم، مادرم و نرمان وینسنت بیل همگی اثر عظیمی روی من گذاشتند.

 

رایت

می فهمم. من یک نگاه به سوابق و مدارک تحصیلی شما انداختم. جالب بود. من فکر می کردم شما حتماً در دانشگاه رشته مدیریت کسب و کار، مدیریت بازاریابی و چنین درس هایی خوانده باشید. اما دیدم لیسانس را در دانشگاه کرنل و در رشته دولت و فلسفه بوده اید، کارشناسی ارشد را در دانشگاه کالگیت جامعه شناسی و مشاوره خوانده اید و دکترا را در دانشگاه کرنل رهبری و مدیریت تربیتی خوانده اید، چرا چنین رشته هایی را برگزیدید؟ این رشته ها چه تأثیری روی نوشتن و مشاوره شما داشتند؟

 

بلانچارد

خوب، راستش این هم جزء همان چیزهایی بود که از قبل برایش برنامه نداشتم، اول به این قصد وارد کالگیت شدم که در رشته تعلیم و تربیت فوق لیسانس بگیرم و بتوانم رئیس امور دانشجویی پسران شوم. رشته من علوم سیاسی دولتی بود، زیرا دپارتمان این رشته بهترین دپارتمان در دانشگاه کرنل در مدرسه مطالعات عمومی بود. رشته بسیار جذابی بود. در آن می خواندیم که دولتمردان چه می کنند و بعد از آن هم دپارتمان فلسفه عالی بود. من عاشق بحث های فلسفی بودم. هیچ وقت در نمره گرفتن، دانشجوی خوبی نبوده، ولی درسها را خیلی خوب یاد می گرفتم. جلوی استاد می نشستم و گوش می دادم و با تمام وجود مطالب را می بلعیدم.

وقتی به کالگیت رفتم و وارد رشته تعلیم و تربیت شدم، همه چیز افتضاح و خسته کننده بود. هفته دوم در بوفه نشسته بودم و با خودم فکر می کردم که باورم نمی شود، قرار است دو سال تمام وقتم را پای این رشته بگذارم! خدا به این شکل با آدم حرف می زند: کنار من یک استاد جوان جامعه شناسی نشسته بود که تازه از دانشگاه ایلنوی دکترا گرفته بود. او در بوفه نشسته بود و به غرولندهای من گوش می داد که ناگهان گفت: چرا نمی آیی با هم جامعه شناسی بخوانیم؟ واقعاً رشته جالبی است.

پرسیدم: مگر می توانم چنین کاری کنم؟ گفت: بله.

می دانستم که در هفته اول اجازه می دهند هر کاری دلم می خواهد بکنم. ناگهان تصمیم گرفتم تعلیم و تربیت را رها کنم و همراه وارن رمشاو بروم. او اثر عظیمی روی من گذاشت. چند سال پیش به عنوان استاد برتر دانشگاه کالگیت در هنرها و علوم بازنشسته شد و او بود که من را به موضوع رهبری و سازمان ها علاقمند کرد. به همین دلیل من کارشناسی ارشد خود را در رشته جامعه شناسی گرفتم.

چرا وارد رهبری و مدیریت آموزشی شدم؟ یک برنامه دکترا بود که می توانستم واردش شوم، چون فرد مسئول این برنامه را می شناختم و او خیلی از این برنامه برایم تعریف کرد.

انسان فوق العاده ای را می شناختم به نام دون مک کارتی که بالاخره روزی رئیس مدرسه تعلیم و تربیت در ویسکونسمین شد. او روی زندگی من اثر گذاشته اما من همیشه مشغول جستجو بودم.

رسالت من این است که یک معلم عاشق باشم و نیز الگویی باشم برای حقایق ساده ای که هم به خودم کمک می کنند و هم به دیگران تا بتوانیم حضور خدا را در زندگی های مان بیدار و پررنگ کنیم. دلیل این که از خدا نام می برم این است که به نظر من بزرگ ترین اعتیادی که گریبان بشر را گرفته است، نفس او است؛ ولی من واقعاً به حقیقت ساده ایمان دارم.

 

رایت

راستش هر کاری می کنم این فکر از ذهنم بیرون نمی رود، وقتی داشتید در مورد پدرتان حرف می زدید گفتید که پدرتان تکلیف تان را با موضوع رهبری مشخص کرد.

 

بلانچارد

بله

 

رایت

سال ها پیش، وقتی برای کنفرانسی به تگزاس رفته بودم، آقایی به نام پال مایرز به من گفت: دیوید، اگر فکر می کنید رهبر هستید و وقتی به اطراف نگاه می کنید می بینید هیچ کس از شما پیروی نمی کند، وقت آن است که تأملی در اوضاع داشته باشید.

 

بلانچارد

خوب مطمئن باشید این حرف خیلی برای تان خوب و مفید است. دارم فکر می کنم که باید یک عکس از پال مایرز بردارم و روی میزم بگذارم. پال دوست خوبی است و یکی از اعضای مرکز «رهبری در مسیر ایمان» ما است که در آن سعی می کنیم مردم را در موقعیت های دشوار قرار دهیم و ابزار و اطلاعات لازم را به آنها بدهیم تا بتوانند همانند مسیح رهبری کنند. این سازمان یک مؤسسه غیر انتفاعی است. به همه می گویم که من مبلغ انجیل نیستم، چون مسیحیانی که داریم به قدر کافی مشکلات دارند. دیگر بیشتر از این مسیحی لازم نداریم. اما این تصویری از پال بر فراز قله کوه است. بعد تصویری داریم پایین تر از تصویر او زیر دریا، چند ماهی سمی. زیر این تصویر نوشته شده است: «مهم نگرش است. چه بر فراز قله باشید و چه در اعماق دریا، سعادت واقعی با پذیرفتن وعده های خداوند و با داشتن یک ذهنیت مثبت دینی به دست می آید. همه چیز به نگرش شما بستگی دارد.» به نظر شما این عالی نیست؟

 

رایت

پال واقعاً مرد خوبی است. خیلی به من کمک کرد. برای این که زیاد از موضوع کتاب مان، کشف قدرت درون دور نشویم، می خواهم تصویری از سفری که خود شما در جاده موفقیت داشتید برای مان توصیف کنید. اغلب مردم شما را به عنوان نویسنده سری کتاب های مدیر یک دقیقه ای می شناسند که به همراه اسپنسر جانسون نوشتید. فکر می کنید این کتاب ها بودند که موفقیت شما را رقم زدند یا این که شما موفقیت را برای خودتان جور دیگری تعریف کردید؟

 

بلانچارد

خوب راستش این کتاب آن قدر سریع موفقیت خارق العاده ای به دست آورد که من نتوانستم شهرت و اعتباری را که برایم به همراه داشت به گردن بگیرم. اینجا بود که تصمیم گرفتم وارد یک سفر معنوی شوم و معنای حقیقی زندگی و موفقیت را بفهمم.

این برای من سفر خیلی خوبی بود دیوید، چون فکر می کنم مشکل بیشتر آدم ها این است که فکر می کنند ارزش آنها تابعی از عملکردشان به علاوه نظرات دیگران است. به محض این که شما چنین تصوری در مورد ارزش خود پیدا کردید هر روز این ارزش از جانب اطرافیان تهدید می شود، چون عملکرد شما هر روز نوسان خواهد داشت و هیچ وقت ثابت نیست. انسان ها دمدمی هستند. نظرات شان هر روز بالا و پایین می شود. شما باید ارزش خود را در عشق بی قید و شرطی که خداوند به شما دارد پیدا کنید و این باور برای من در نتیجه موفقیت شگفت انگیز مدیر یک دقیقه ای بوجود آمد.

وقتی فهمیدم همه این چیزها از کجا نشأت می گیرند تصمیم گرفتم در آن مؤسسه ای که گفتم مبلغ معنوی شوم، پال مایرز هم عضوی از این موسسه است. 

 

رایت     

درست است.

 

بلانچارد

خیلی جالب است. آنچه من در مورد آدم ها فهمیدم این است که آنها نه تنها ارزش خود را تابعی از عملکردشان به علاوه نظرات دیگران می دانند، بلکه مقیاسی که برای سنجش موفقیت خود دارند نیز میزان انباشتن ثروت، شهرت، قدرت و مقام است. خوب اینها موارد خوبی از موفقیت هستند، هیچ ایرادی هم ندارند، مگر این که زندگی شما در همین موارد خلاصه شود. 

به نظر من آنچه که به جای موفقیت باید برای رسیدن به آن تلاش کنیم، ارج و قدر است، باید از موفقیت محوری به ارج محوری برسیم، فکر می کنم متضاد انباشت ثروت، دست و دلبازی باشد.

من به همراه تروت کذی، مؤنس رستوران های زنجیره ای چیک فیله، کتابی نوشتیم به نام فاکتور دست و دلبازی. او یکی از دست و دلبازترین افرادی است که در عمرم دیده ام. به نظرم رسید که بهتر است الگویی از دست و دلبازی در مقابل خود داشته باشیم، دست و دلبازی تنها مربوط به بذل و بخشش پول نیست، همین که وقت خود را در اختیار دیگران بگذارید و از هوش و استعدادتان برای کمک به آنها استفاده کنید هم دست و دلبازی محسوب می شود. من و تروت یک فاکتور چهارمی را هم به این فاکتورها اضافه کردیم.

عکس شهرت، خدمت است. فکر می کنم زمانی که بفهمید هدف از اینجا بودن شما خدمت کردن است، نه این که به شما خدمت کنند، تازه به بلوغ فکری رسیده اید.

و سرانجام، عکس قدرت و مقام، روابط دوستانه است، مثال مادر ترزا را در نظر بگیرید – هیچ انسانی نمی تواند از این کمتر به مسائلی همچون شهرت، قدرت و مقام اهمیت دهد، زیرا او تمام توان خود را صرف دست و دلبازی، خدمت رسانی و روابط دوستانه کرده بود، اما نتیجه را ببینید: او ناخواسته تمام این موفقیت های زمینی را هم بدست آورده بود. اما اگر کسی روی این چیزهای زمینی مثل پول، شهرت و قدرت تمرکز کند هرگز قدر و ارج به دست نخواهد آورد. اما اگر تمام هم و غم تان کسب ارج باشد، شگفت زده خواهید شد که چطور موفقیت خود به خود در زندگی شما جاری می شود.

 

رایت

همین چند وقت پیش بود که با تروت کذی صحبت می کردم. خیلی تعجب کردم وقتی دیدم این قدر آدم خاکی و خوبی است. وقتی به دوستانم گفتم که با تروت صحبت کردم و او گفته که یکشنبه ها تمام رستوران هایش را تعطیل می کند، دوستانم گفتند: «عجب! او یک مسیحی واقعی است. اما با این وجود ثروتمند است!» گفتم: «خوب، با تعطیل کردن یکشنبه ها برای نشان دادن ایمانش به مردم، سالی ۵۰۰ میلیون دلار ضرر می کند.»

واقعاً مرد با ایمان و عملی است، این طور نیست؟

 

بلانچارد

قطعاً، ولی با این وجود هنوز هم فروش او از بقیه بیش تر است.

 

رایت           

درست است.

 

بلانچارد

طبق آخرین گزارش مطبوعات در تاریخ ۲۵ ژانویه ۲۰۰۷، چیک فیله دومین رستوران زنجیره ای غذاهای مرغی از نظر وسعت و سرعت ارائه خدمات و فروش در سرتاسر آمریکا بود، عملکرد تجاری این مجموعه نشان می دهد که برای سی و نهمین سال پیاپی توانسته است سود خوبی از فروش به دست بیاورد – موفقیت بی وقفه ای که شرکت از بدو تأسیس اولین رستورانش در سال ۱۹۶۷ آن را حفظ کرده است.

 

رایت

به او گفتم همین روش بازاریابی ساده بود که من را پاسوز خود کرد. یک روز داشتم از در اولین چیک فیله ای که به عمرم دیده بودم رد می شدم، دختر خانمی از در بیرون آمد و یک تکه مرغ را که روی یک خلال دندان کاشته شده بود به من داد. تنها کاری که من کردم این بود آن را بگیرم و بخورم؛ از آن به بعد دیگر مشتری دایم چیک فیله شدم.

 

بلانچارد

بله، کارشان خیلی خاص است. خیلی مهم است که مردم مفهوم دست و دلبازی، خدمت رسانی و روابط دوستانه را بفهمند، چون این روزها خیلی ها مثل طاووس متکبر و مغرور هستند. حتی نویسنده هایی که خط کش موفقیت شان تعداد کتاب هایی است که فروخته اند، تاجرانی که معیار موفقیت شان در حد سود خالصی است که از فروش به دست می آورند. واقعیت این است که اینها همه خوبند، اما به نظر من چیزی که آدم باید رویش تمرکز کند و برای رسیدن به آن تلاش نماید موارد متضاد اینها است. به نظرم اگر در کسب و کار این مطلب را آویزه گوش مان کنیم و اگر وال استریت را نیز با تمام ارزیابی های کوتاه مدتش کنار بگذاریم خیلی وضع بهتری خواهیم داشت.

 

رایت

مسلماً، یک موضوع اصلی که در اغلب کتاب های شما به چشم می خورد مربوط به موفقیت در کسب و کار سازمان ها است - این که مدیریت چطور با نیروی انسانی تحت استخدامش برخورد می کند و این که این کارکنان چه احساسی در مورد ارزش خود برای شرکت دارند. درست می گویم؟ اگر درست است کمی بیشتر در این زمینه توضیح بدهید لطفا.

 

بلانچارد

بله، کاملاً درست است. ببینید، به نظر من سودی که شما کسب می نمایید تشویق و تحسینی است که دریافت می کنید به خاطر این که هوای مشتری را داشته اید و برای دیگران محیطی پرانگیزه ایجاد کرده اید. اغلب اوقات مردم فکر می کنند کسب و کار فقط در نتیجه ای که در پایان می گیرید خلاصه می شود. ولی نه این نتیجه بوجود آوردن مشتری های پر و پا قرص و هواداران مشتاق است که من و شلدون باولز آن را در کتاب مان به نام هواداران عاشق توصیف کرده ایم. مشتری ها دوست دارند به شما افتخار کنند و پزتان را بدهند به شرط این که بتوانید محیطی ایجاد کنید که در آن کارکنان تان دلیل و انگیزه ای برای متعهد و عاشق ماندن پیدا کنند. باید هوای مشتریان و کارکنان تان را داشته باشید، آن وقت است که کت جادویی را بر تن کرده اید و گاوصندوق تان خود به خود پر از پول می شود.

 

رایت

عنوان سمتی که شما در مجموعه شرکت های کن بلانچارد دارید جالب توجه و به نوعی منحصر به فرد است - «رئیس هیئت مدیره و سرپرست معنوی». این عنوان برای شخص شما و برای شرکت چه معنا و مفهومی دارد؟ چطور روی کتاب هایی که برای نوشتن انتخاب می کنید اثر می گذارد؟

 

بلانچارد

خاطرم هست که یک بار با ماکس دوپری ناهار می خوردم. ماکس که رئیس افسانه ای شرکت هرمان میلر است، کتابی فوق العاده به نام «رهبری هنر است» نوشته است.

از او پرسیدم: کارت چیست؟ گفت: در واقع من در حوزه ترسیم چشم انداز کار می کنم. پرسیدم: خوب، یعنی دقیقاً چه کار می کنی؟

جواب داد: من مثل معلم کلاس سوم هستم. هر روز چشم انداز شرکت و ارزش های آن را تکرار می کنم و تکرار می کنم، آن قدر تکرار می کنم تا کارکنان آن را خوب خوب خوب بفهمند.

از این نقطه بود که من تصمیم گرفتم سرپرست معنوی شوم، یعنی در بخش چشم انداز، ارزش ها و انرژی کسب و کارمان فعالیت خواهم داشت. هر روز کارم این شد که یک پیغام صبحگاهی برای تمام کارکنان شرکت بگذارم و تصور کنید که ما بیست و هشت دفتر بین المللی در سرتاسر جهان داریم.

هر روز صبح یک پیغام صوتی می گذارم و به عنوان سرپرست معنوی در این پیغام سه چیز را می گنجانم: اول، کارکنان به من می گویند که امروز باید برای چه کسی دعا کنیم، دوم، کارکنان به من می گویند که امروز باید از چه کسی تقدیر کنیم - قهرمانان ما که سرودی در مدح شان خوانده نشده است و دیگر افرادی همچون اینها، و سوم، یک پیغام معنوی صبحگاهی می گذارم. در واقع من در شرکت مان چیرلیدر هستم – باتری انرژی زای کارکنان، من نقش یادآوری را بازی می کنم که می گوید علت حضور ما در اینجا چیست و قرار است چه کار کنیم.

فکر می کنم کار ما در مجموعه شرکت های کن بلانچارد این است که به افراد کمک کنیم در سطوح بالاتری رهبری کنند و این که به افراد و سازمان ها کمک کنیم. رسالت ما بالفعل کردن نیروی بالقوه افراد و سازمان ها در جهت منافع عام است. بنابراین اگر واقعاً بخواهیم چنین کاری انجام دهیم باید حقیقتاً به آن ایمان داشته باشیم.

دارم سعی می کنم کاری کنم که افراد بیشتری در سطح کشور در جایگاه سرپرست معنوی قرار گیرند، به نظر من این لقب خوبی است و باید افراد بیشتری با این عنوان داشته باشیم

 

رایت

اسامی آدم هایی را که برای شان دعا می کنید از کجا می آورید؟

 

بلانچارد

افرادی که در شرکت کار می کنند اعلام می کنند که چه کسی به کمک احتیاج دارد، چه یک همسر بیمار باشد، چه فرزندانی بیمار یا نگرانی در مورد یک مسئله خاص، بیش از پنج سال است که در مورد قدرت دعا اطلاعاتی جمع کرده ایم که اهمیت زیادی دارند.

یک روز صبح پیام الهام بخش من در مورد همسرم و پنج تن از اعضای شرکت مان بود که آخر هفته شصت مایل پیاده روی کرده بودند - روزی بیست مایل به مدت سه روز – تا برای تحقیقاتی که در زمینه سرطان سینه انجام می شود کمک مالی جمع کنند. عالی بود. وقتی داشتند بر می گشتند به استقبال شان رفتم. جشن راه انداخته بودند؛ چون ۷۶ میلیون دلار اعانه جمع کرده بودند. بیش از سه هزار نفر بودند که در پیاده روی شرکت کرده بودند. خیلی از آنها لباس صورتی پوشیده بودند - آنها شکست دهندگان سرطان بودند. حتی یک سری مردانی هم در آن بین بودند که عکس همسران شان را در دست داشتند، همسرانی که بر اثر سرطان سینه فوت کرده بودند. به نظر من فوق العاده بود.

در روزنامه های اصلی سن دیگو هیچ ردی از اخبار این راهپیمایی به چشم نمی خورد. با خودم گفتم: محشر است! ما جزیره ای هستیم که خودمان را از همه طرف به چیزهای مثبت محدود کرده ایم. مطالبی که امروز در روزنامه می خوانیم در مورد زندگی مشاهیر و ستارگان و رفتار آبروبر و بی شرمانه آنها است. در حالی که اینجا چند هزار نفر انسان دارند بسیار زیبا و با نیتی خیر پیاده روی می کنند، به امید این که بتوانند تغییری در دنیا ایجاد کنند و به نظر هیچ کس چنین چیزی اخبار محسوب نمی شود!

پس چه خوب است که من هر روز صبح به مردم یادآوری کنم که معنای زندگی چیست و در دنیای اطراف مان چه خبر است. سرپرست معنوی بودن چنین کاری است.

 

رایت

من مفتخر بودم که یکی از کتاب های شما را به محض انتشار بخوانم، کپسول رهبری.

 

بلانچارد

بله

 

رایت

 باید اعتراف کنم اولین فکری که به ذهنم آمد این بود که این کتاب چقدر کوتاه است. با خودم فکر می کردم که آیا ارزش پولی که برایش دادم را دارد یا نه، که خوب کاملاً داشت. خیلی از کتاب های شما کوتاه و بر اساس یک داستان تخیلی هستند. این روزها اغلب کتاب های کسب و کار که در بازار دیده می شوند صدها صفحه حجم دارند و مثل کتاب درسی خوانده می شوند.

می شود کمی بیشتر در مورد این صحبت کنید که چرا کتاب های تان این قدر کوتاه هستند و در مورد فرضیه کپسول رهبری هم اگر می شود توضیح دهید؟

 

بلانچارد

وقتی با اسپنسر جانسون کتاب مدیر یک دقیقه ای را نوشتیم، رابطه ام را با او خیلی بیشتر کردم. همان طور که می دانید اسپنسر نویسنده کتاب «چه کسی پنیر مرا جا به جا کرد» است که یک موفقیت استثنایی بود. او کتاب کودک می نوشت و داستان سرای قهاری بود.

کتاب های مورد علاقه من جاناتان مرغ دریایی ریچارد باخ و شازده کوچولوی سنت اگزوپری هستند. آگ ماندینو، نویسنده هفده کتاب، از همه بهتر بود.

علت این که شروع کردم به داستان نوشتن این بود که مردم با تمام وجود وارد داستان می شوند و محتوای داستان را یاد می گیرند و دیگر کلاه قضاوت سرشان نمی گذارند تا ایرادهای بنی اسرائیلی از کتاب بگیرند. وقتی یک کتاب عادی بنویسی مردم می گویند: خوب، این مطالب را از کجا آوردی؟ منابع تحقیقت چه بوده؟ سریع جبهه می گیرند و می خواهند در مورد صحت و سقم کتاب قضاوت کنند. کتاب های ما احساسات آنها را درگیر می کنند و در نتیجه آنها یاد می گیرند.

کپسول رهبری یک داستان طنز است در مورد یک شرکت داروسازی که ادعا می کند فرمولی کشف کرده که صفات رهبری را در انسان ایجاد می کند و این که این شرکت می تواند این صفات را در قالب یک کپسول وارد بازار کند. وقتی این خبر بین مردم می پیچد کل کشور صدای شان در می آید که مملکت این طوری به هم می ریزد چون همه این را می دانند که ما به رهبرانی شایسته تر از این حرف ها نیاز داریم. اما وقتی این قرص وارد بازار می شود، در صدر جدول پرفروش ها قرار می گیرد. مؤسسان این شرکت شروع به فروش سهام شرکت در بازار بورس می کنند و به میلیاردرها معروف می شوند، این وسط سر و کله یکی پیدا می شود که خود را مدیر مؤثر نامیده و این شرکت را به یک مبارزه بدون قرص دعوت می کند. اینها قرار می گذارند که دو دسته آدم را که تا به حال تجربه رهبری نداشته اند انتخاب کنند، یک گروه را به او بدهند و گروه دیگر را به نماینده ای از این شرکت که ادعا می کند با قرص مردم را رهبر می کند. این آقا ضمانت می کند که اگر یک سال وقت به او بدهند، عملکردش خیلی بهتر از عملکرد کسی می شود که با قرص کار می کرده است. توافق انجام می شود، اما مسلماً شرکت هر هفته از این فرد یک آزمایش دارویی می گیرد تا مطمئن شود که در خفا از قرص های شرکت مصرف نمی کند.

آن کتاب را به همراه مارک موچنیک نوشتم که جوانی است سی و چند ساله. ما با هم مطالعه عمیقی روی نسل جوان امروز داشتیم، این که آنها از رهبران چه می خواهند و این همان رازی بود که مدیر مؤثر از آن استفاده می کرد.

اول از همه آنها می خواهند که حرف و عمل رهبر یکی باشد. خیلی ها قبلاً در مورد این مسئله صحبت کردند، اما نسل جوان فرق می کند، اگر ببیند بین حرف و عمل رهبر اختلاف وجود دارد شرکت را رها می کند و می رود. خیلی از ما وضع موجود را تحمل می کنیم و فقط به حرف زدن پشت سر رهبر در بین خود بسنده می کنیم، اما جوانان کار را رها می کنند. دوست ندارند ببینند کسی حرف می زند و بدان عمل نمی کند

دومین چیزی که نسل جوان می خواهد یک رابطه شراکتی است. آنها از رابطه مافوق و مادون متنفرند، حق هم دارند. ببین چه کلمات چندش آوری هستند. وقتی از رئیس بپرسی کارش چیست جواب می دهد: «من چه کار می کنم؟ من نظارت می کنم. من حس تشخیصم خیلی از این آدم های عامی بهتر است!» اما نسل جوان می خواهند که به آنها به چشم شریک نگاه کنند. اگر بتوانند شراکت مالی در کار داشته باشند که چه بهتر، وگرنه حداقل چیزی که می خواهند این است که یک شراکت معنوی و ذهنی در کار داشته باشند و بتوانند از مغزشان استفاده کنند و در تصمیم گیری ها دخالت نمایند.

و در نهایت آنها می خواهند که تأیید شوند. آنها نه تنها می خواهند رهبر قدر کارهای صحیحی را که آنها انجام می دهند بداند بلکه همچنین می خواهند از شخصیت آنها نیز قدردانی به عمل آید. آنها می خواهند مقامات به چشم یک انسان به آنها نگاه کنند نه به چشم اعداد و ارقام.

اینها سه موردی هستند که مدیر مؤثر از آنها استفاده می کند. وقتی به این موارد فکر می کنی می بینی که چقدر ارزش های فوق العاده ای هستند.

اولویت شماره یک در هر سازمانی یکی بودن حرف و عمل است. ما در شرکت خودمان اسم این ارزش را اخلاق گذاشته ایم، رعایت اصول اخلاقی مهم ترین اولویت ما است. اولویت شماره دو شراکت است. ما در شرکت خودمان به آن روابط می گوییم، شماره سه تأیید است - تأیید موجودیت شما به عنوان یک انسان، فکر می کنم این هم به همان روابط مربوط می شود. اینها ارزش های فوق العاده ای هستند که می توانند رفتار را به خوبی هدایت کنند.

 

رایت

و به نظر من اغلب افراد در فرهنگ کسب و کار امروزی با این قضیه موافقند که موفقیت در کسب و کار تماماً به رهبری موقق مربوط می شود، در قضیه کپسول رهبری شما یک فرض ساده اما انسانی را مد نظر قرار می دهید. این که رهبری عملی نیست که شما روی افراد انجام بدهید، رهبری کاری است که شما به کمک افراد و همراه با آنها انجام می دهید. در ظاهر این قضیه خیلی بدیهی به نظر می رسد، اما احتمالاً تاکنون در تحقیقات و مشاهدات خود به این برخورده اید که رهبران در فرهنگ امروز انگار متوجه این قضیه نمی شوند. در این باره صحبت می کنید؟

 

بلانچارد

بله. به نظر من آنچه اغلب اوقات رخ می دهد به نفس انسان مربوط می شود. خیلی از رهبران هستند که همه چیز را متعلق به خود می دانند. آنها رهبرانی هستند که هدف شان خدمت کردن نیست. فکر می کنند گوسفندان آفریده شدند تا به چوپان خدمت کنند. تمام قدرت، ثروت، شهرت و هویتی که برای شرکت کسب می شود به رأس هرم قدرت منتقل می شود. فراموش می کنند که عملاً این لایه های پایینی هرم هستند که کار را انجام می دهند. همه چیز به برخوردهای نفر به نفر و لحظه به لحظه افرادی بستگی دارد که در خط مقدم شما مشغول سر و کله زدن با مشتریان هستند. همه چیز به طرز جواب دادن تلفن بستگی دارد. همه چیز به طرز مواجهه با مسائل و این قبیل چیزها بستگی دارد. اگر اعتقاد شما این است که رهبری را به کمک آنها نیست که انجام می دهید، بلکه آنها را رهبری می کنید، پس از مدتی آنها دیگر پاسخگوی مشتریان شما نخواهد بود. یک روز در فروشگاهی بودم (نه فروشگاه نوردستروم که پاتوقم است) و ناگهان چیزی به ذهنم رسید که خواستم در همان لحظه به همسرم، مارچی بگویم. از آقایی که آن پشت در قسمت پوشاک مردانه بود پرسیدم: می شود از تلفن تان استفاده کنم؟

او گفت: نه!

گفتم: حتماً شوخی می کنید. من در فروشگاه نوردستروم همیشه اجازه دارم از تلفن استفاده کنم.

گفت: ببین رفیق، اینجا من خودم اجازه ندارم از تلفن استفاده کنم. چرا باید به شما اجازه بدهم از آن استفاده کنید؟

این مثالی است از رهبری که بر مردم صورت می گیرد، نه به همراه آنها. انسان ها شراکت را دوست دارند. آنها می خواهند طوری در کار دخالت داشته باشند که نقش و تأثیر خود را در آن لمس کنند.

 

رایت

دکتر بلانچارد وقت مان دیگر کم کم دارد به پایان می رسد و هنوز سؤال های بسیاری هست که دوست داشتم از شما بپرسیم. در خاتمه لطف می کنید نکاتی در مورد موفقیت برای خوانندگان ما بگویید؟ اگر قرار بود گروه کوچکی از زنان و مردانی را هدایت کنید و به آنها مشاوره بدهید که یکی از اهداف اصلی آنها موفقیت است، چه نصیحتی برای شان داشتید؟

 

بلانچارد

خوب، اول از همه می گویم هدف شما چیست؟ می خواهید به چه برسید؟ اگر هدف تان، همان طور که قبلاً گفتیم، انباشتن ثروت، شهرت، قدرت و مقام است، به نظر من راه تان اشتباه است. آنچه باید برای رسیدن بدان تلاش کنید این است که چطور می توانید از وقت، استعداد و گنجینه وجودی خود به دیگران اهدا کنید، چطور

می توانید به دیگران خدمت کنید به جای این که آنها به شما خدمت کنند؟ چطور می توانید روابط دوستانه و محبت آمیزی با مردم داشته باشید؛ حس من می گوید اگر هدف تان را رسیدن به چنین چیزهایی بگذارید، موفقیت در مفهوم سنتی آن خودش به سراغ شما می آید، اما اگر از خانه بیرون بروید و داد بزنید که: «آهای مردم، من می خواهم ثروتمند شوم، فهمیدید؟ می خواهم ثروتمند شوم»، اگر چنین طرز برخوردی داشته باشید و هدف تان چنین چیزی باشد، شاید مقداری پول در آورید. اما روزی خواهید فهمید که شما برای اهدا کردن به این دنیا آمده اید، نه برای گرفتن. شما آمدید که خدمت کنید، نه این که دیگران در خدمت شما باشند. نصیحتی که برای مردم دارم این است که زندگی یک فرصت خیلی استثنایی است. با نشانه گرفتن اهدافی که باعث می شوند سایر مردم را نادیده بگیرید، این فرصت طلایی را از دست ندهید، چون ما واقعاً اینجا آمده ایم که به هم خدمت کنیم.

 

رایت

عجب مکالمه روشنگری بود دکتر بلانچارد. به خاطر وقتی که به این مصاحبه اختصاص دادید بسیار از شما ممنونیم. می دانیم که خوانندگان ما خیلی چیزها از این مصاحبه خواهند آموخت و واقعاً متشکرم که امروز با ما همراه بودید.

 

بلانچارد

من هم از تو ممنونم دیوید، به من هم در کنار تو واقعاً خوش گذشت. سؤال های خوبی پرسیدید که من را به فکر فرو بردند و امیدوارم جواب هایم برای دیگران مفید باشند، چون همان طور که گفتم زندگی یک فرصت طلایی است که دیگر تکرار نمی شود.

 

رایت

امروز با دکتر کن بلانچارد صحبت کردیم. او یکی از دو نویسنده کتاب فوق العاده و پرفروش مدیر یک دقیقه ای است، این که او سرپرست معنوی شرکتش است ما را به فکر فرو می برد که ببینیم خود ما چطور شرکت ها، خانواده ها با چیزهای دیگر را رهبری می کنیم.

دکتر بلانچارد، خیلی ممنون که امروز با ما بودید.

 

بلانچارد                 

وقت خوبی را با هم داشتیم دیوید.

به نقل از کتاب کشف قدرت درون

© تمامی حقوق محفوظ است